من عزرائیلم

مسافرکشبدون مسافر داشته میرفته یهو کنار خیابون یه مسافر مرد با قیافه ی مذهبیمیبینه کنار میزنه سوارش میکنه و مسافر صندلی جلو میشینه یه دقیقه بعدمسافر از راننده تاکسی میپرسه :آقا منو میشناسی ؟راننده میگه : نه یهوراننده واسه یه مسافر خانوم که دست تکون میده نگه میداره و خانومه عقبمیشینه مسافر مرد از راننده دوباره میپرسه منو میشناسی؟راننده میگه : نه. شما ؟مسافر مرد میگه : منعزرائیلم راننده میگه : برو بابا اُسکول گیر آوردی؟ یهو خانومه از عقب بهراننده میگه :ببخشید آقا شما دارین با کی حرف میزنین؟ راننده تا اینومیشنوه ترمز میزنه و از ترس فرار میکنه. بعد زنه و مرده با هم ماشینومیدزدن

 
 
 
 
 
/ 4 نظر / 4 بازدید
پریا

سلام دوست گلم اومدم بگم اپم ومنتظر حضور سبزت[گل][گل] هميشه با بدست آوردن اون كسي كه دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازم هست كه ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ، همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميكنيم و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي كردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مكن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس...آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهي ميكنيم آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي ميكنيم و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي كشيم[گل][گل][گل]

احمد

بابا ای کیو ای ول دمت گرم .خوشم اومد

احمد

بابا ای کیو ای ول دمت گرم .خوشم اومد